به نام خدای
تذکّر یعنی خودآگاهی. و قرآن یعنی تذکّر : وَمَا هُوَ إِلاّ ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ* ... ذات و حقیقت قرآن با رسول الله صلوات الله علیه و آله یکی است.: انا الذّکر و اهل بیتی اهل الذّکر. پس می توان گفت: که اسلام یعنی خودآگاهی. و دعوت به اسلام یعنی دعوت به خودآگاهی. به یاد می آوری مترادف پارسی کلمة الله را که چیزی نیست جز خدای: خودآی.
* قلم-52
هوالفعّال!
ظاهراً از بدی های عالم، شیطان فقط تن بلی را ندارد!
هوالغیور
اسب حیوان نجیبی است آخرین ساختة عبدالرّضا کاهانی از نشانه های ثابت آثار این کارگردان بی بهره نیست. دست گذاشتن روی ضعف های آدم ها و زخم های جامعه . چیزی که شاید این کار کاهانی را از باقی آثارش متمایز کند، رنگ و بوی سیاسی آن است. یک مامور نیروی انتظامی از بخش پیش گیری در پی گزارشی تلفنی به خانه ای مراجعه می کند که صدای بلند موسیقی از آن به گوش می رسد. مامور با گرفتن 200 هزار تومان باج از صاحب خانه از خطای او می گذرد. سپس با مرد مستی-مسعود- برخورد می کند و از او نیز تقاضای حق السّکوت میکند. مسعود که خود به دنبال پول به خانة دوستش آمده بوده ، پولی ندارد که به او بدهد پس به اتّفاق هم برای گرفتن پول سراغ دوستان دیگر مسعود می روند ولی همة دوستان مسعود مثل او بیچیزند . نهایتاً پس از ساعت ها زمانی که مامور متوجّه میشود که مسعود برای درمان بیماری زنش به پول نیاز دارد از پول هایی که از مجرمان تلکه کرده بوده به او قرض می دهد و ما متوجّه می شویم که او نه یک مامور انتظامی که یک سارق در این لباس است. او یک خلاف کار است که در طول 48 ساعت مرخصی اش به تلکه کردن مجرمین می پرداخته است و در پایان به زندان باز می گردد.
تا 10 دقیقة پایانی فیلم ما نه با یک سارق شیّاد که با یک امور فاسد و متخلّف که ظاهری مذهبی و لحنی بسیار شبیه به لحن روحانیون دارد طرف هستیم. فیلم به شدّت مستهجن است. شوخی های مکرّر جنسی ، اشاره مکرّر به مستی و حتّا نشان دادن و تاکید مفصّل روی گیلاس های شراب در ابتدای فیلم دیده می شود. تمام آدم های فیلم دچار مشکل اخلاقی یا روحی هستند و تنها کاراکتر نسبتاً عاقل این جمع آهنگ سازی به نام رامین است که او نیز دچار عقدة توجّه و شهرت است. همه شکست خورده و بی چاره هستند . اگر به کاهانی گفته شود چرا یک آدم حسابی در فیلم های او پیدا نمی شود پاسخ خاهد داد: من می خاهم زخم های جامعه را نشان دهم قوّت ها را همه می بینند. در حالی که نقد اصولاً با جدا کردن سره از ناسره و صواب از خطا اتّفاق می افتد. دقیقاً معلوم نیست که در ذهن کاهانی چه می گذرد ؟ مفید ترین و اخلاق مند ترین انسان فیلم او همان دزد دردسر ساز است. همین دزد است که سنگی را که به صورت لق روی دیوار گذاشته شده تعمیر می کند. همین دزد است که به پاهای برهنة سحر کفش می پوشاند و نگران بند های باز کفش رامین است و نهایتاً در اوج داستان در نقش قهرمان و منجی، مشکلات مسعود را با پول حرام حل می کند.ظاهراً مهم نیست که کسی دزد باشد، مهم این است که اگر هم دزد است جوان مرد باشد! ذلالت ،زبونی، بد بختی و فلاکت و فساد در زندگی آدم های کاهانی موج می زند. او در حقیقت یک نیهیلیست و نیست انگار است. چرا که هیچ پیش نهادی برای بهبود این عالم فاسد ندارد و تنها با ذرّه بین روی زخم ها زوم می کند و آن ها را با بلند گو فریاد می زند... ولی کاهانی مشکل سینمای ما نیست... مشکل سینمای ما ، مسئول سینمای کشور است که به خاطر خوش آمد عدّه ای به قول خودش خاکروبه های زیر فرش را بیرون آورده و صاف روی سر و روی مخاطب فرهنگی و مردمی ریخته است که بی خبر از همه جا ، دست رنج حلال خیش را صرف خرید خاک روبه های وجود عدّه ای بیمار روحی کرده اند... باید پرسید کدام قانون و کدام عقل و کدام انصاف مجوّز این جنایت را به این نامسئول داده و کدام انسان غافل و بی خبر چنین کسی را مسئول دست گاهی چنین عظیم کرده است... بله، کاروانی که ساربانش شمقدری باشد ، مسافرش کاهانی خاهد بود... امّا بعید می دانم که عزّت نفس جریحه دار شدة جوانان شیعة این مرز و بوم بیش از این این ظلم را تاب آورد ،که اگر چنین باشد، باید در وجود این عزّت نیز شک کرد... لعنت خدا بر کسی است که منصبی را اشغال کند در حالی که می داند به تر از او در میان امّت هست . امیر مؤمنان علی علیه السّلام.
پ.ن: احتمالاً بعداً ویرایشش می کنم . ضمناً ، برای پارسا پیروزفر و کارن همایون فر متاسّفم که خودشون رو خرج این کار کردند...
هو مقلّب القلوب
الان، که اوضاع جهان، اوضاع انقلابی است، سزاوار است که شئون حیات انسان ها نیز متناسب با اوضاع و احوال جهان باشد.رسم کشتی راندن در دریای طوفانی، با دریای آرام متفاوت است...
بوی جنگ می آید...
آی آدم ها که در ساحل نشسته شاد و خندانید...
خاب خرگوشیتان را آیا ، صفیر موشکی بر هم خاهد زد؟......
هوالحق...
در زمانه باژگونه ، عقل نیز چونان که آوینی گفت باژگونه است... تعقّل، در جنون به عقل متعارف است و جنون در تعقّل به نحوی که "اکثر" بدان می اندیشند... پس همان گونه که فرمودند: در آخرالزّمان عقلا مجانین خانده می شوند چرا که از دید اکثرالنّاس عاقلانه رفتار نمی کنند..و اگر دیدی که معاییر متفاوت گشته و اقلیّت معتنا بهی به خلاف آمد عادت می اندیشند و عمل می کنند ، باید گمان بری که زمانه در حال دگرگونی و انقلاب است و زمانه حق نزدیک است.... در کشورهایی که کوچک ترین پادرازی به مرگ مشکوک و ناگهانی و ترور و حذف می انجامد... آیا فریاد کشان به درون خیابان ها آمدن و بر دست گاه حاکمه غرّیدن و شوریدن جنون به حساب نمی آید؟.......
مرد کنار تل عظیمی از آجر شکسته و خاک و خاک روبه نشسته بود. یکی یکی تکّه آجرها را بر می داشت و به کناری می افکند و با بیلی که در دست داشت خاک ها را کنار می ریخت...عابران شهر ویران، سراپا غرق در بی چارگی و فلاکت از کنارش می گذشتند. جوانی مرد را دید و در کارش فرو ماند. پس نزدیک وی رفت و پرسید: آهای!... عاقلی یا دیوانه؟... معلوم هست چه می کنی؟!... مرد تا صدای جوان شنید، خوش حال شد و رو برگرداند. آخر از 7 روز پیش تا به حال، کسی از عابران به او توجّهی نکرده بود. پاسخ داد: سلام بر تو ای جوان... دیوانه و بیکاره نیستم...لیکن گنج عظیمی در زیر این تل نخاله پنهان است...می خاهم نخاله ها را کنار نهم و گنج را بیابم. و با فروش آن ، از نو ، عمارت زیبایی بسازم.... جوان باز پرسید: نگفتم دیوانه ای؟... هیچ اندیشیده ای که تا چند باید تگّه تکّه سنگ برداری و خاک بروبی تا به قول خودت به گنج زیر آن برسی؟!... مرد خندید و پاسخ داد: در این ویران شهر ، من کار به تری سراغ ندارم...من می خاهم به گنج برسم. چه در 7 روز چه 7 در سال چه در 70 سال... لکن تو اگر به جای نالیدن و سوال بی هوده پرسیدن مرا دست گیری و کمک رسانی، قوّت ما دو چندان گردد و رسیدن به مقصود آسان... اگر خاهی و توانی ، پیش آی و دست گیر ... ور نه، مرا با ناله ات ملول نکن....
عالمی که فرزند زمان خیش نباشد، کتاب منسوخ شده ای است....
عقل می خاهد که تصرّف بکند. و قلب می خاهد که تصرّف بشود. و کو عقلی که بخاهد تصرّف بشود؟.......